خورشید من کجایی سرد است خانه من
امروز
گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد ...
می روم گم شوم در انبوه خاطراتی كه بعد ِتو بايد ...
بعد از اين استکان زهرآلود ، چون پروانه به خواب خواهم رفت
جای قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ می سايد
آرزوهای كوچكم را حيف می برم با خودم به گور اما
آرزو می كنم تو خوش باشی ، حسرتت بر غمم می افزايد
مجلس ختم من كه می آيی ، يك لباس سفيد بر تن كن
بارها گفته ام به تو عزيزم ! رنگ مشكی به تو نمی آيد
![]() |
بازهم اومدم بنویسم که
نمی دونم از کجا؟ از کی؟ از چی؟ و چرا اصلا بنویسم؟
تا که می خوام بنویسم چیزی مثِ رویاهای خیس و باطل جلو چشمام میاد و همه ی چیزایی که دلم می خواد بنویسم رو از ذهنم خارج می کنه.
تازه یادم میاد چرا ، چند بار دوستام وقتی ازم خواستن چیزی بگم و جایی بنویسن واسه یادگاری بهشون گفتم چیزی ندارم که بگم ! یکی دوتاشون هم همین جمله رو نوشتن ! معنیش خیلی واضحه وقتی هیچی نداشته باشی بگی ... یعنی هیچی نداری بگی ... هیچی ...
وقتی آینده و هدف و دلخوشی رو تو هیچی نمی بینم ... خب .. معلومه که هیچی ندارم بگم .
پس بهتره که هیچی ننویسم ... آخه هیچی ندارم که بگم ...
...

امروز تولدم بود
امروز ۱۹ اردیبهشت است.
هیچی ندارم بگم.
فقــط ۱ سال گـــــذشت...

بی وفا ... هنوز نمیخوای باور کنی عاشقتم

تو توبه نامه را بنویس...امضا کردنش با من...
بی هیچ و بی عشق بیهوده می گذرد!!!

من راهی پیدا خواهم کرد ، چیزی در آسمان چشم انتظار من است .این راز را با خود به گور می برم.آنها هرگز نخواهند دانست و من نیز نمی توانم بگویم .
بیاد بیاور روزی را که کودکی بودی بازیگوش ، دنیا و زمان را به بازی می گرفتی .هرگز شب نمی شد . چرا امروز دیگر نمی توانیم همانطور بچه بمانیم ؟ !
از درخت سیب بالا برو و سعی کن خورشید را بگیری .خودت را در رویا غرق کن .آه ... چرا نمی توانیم به خورشید برسیم ! چرا نمی توانیم سالها را از میان برداریم ! چرا؟
برگهای زرد پاییزی را که در باد بی رحم می لرزند و می پیچند بشمار.هر برگش ورقی از روزهای زندگی سیاه من است.
کیست آن مرد که در کنار دیوار ایستاده است . آرزوهایش را با پرسش بر دیوار ترک خورده می نویسد.
فکر می کند خورشید شباهنگام سقوط می کند . آیا او درس بخشش را به ما یاد می دهد دیگر برای من مهم نیست که خورشید ندرخشد . دیگر برای من مهم نیست که آه در بساط ندارم.
و دیگر برای من مهم نیست که در نبرد زندگی می بازم . نه ... دیگر هیچ چیز مهم نیست.
شوخی بزرگ طبیعت روز متولد شدنم بود !
انگار سینه ام توان نگهبانی قلبم را ندارد . و عجیب این دل به سینه فشار میاورد های ثانیه ها... امروز مشتاقانه انتظار دقیقه ها را میکشم.. چرا نمیگذرید ؟؟؟ بگذرید ...... بروید ... به آسمان سوگندتان میدهم .. و به تکه ابری که بر سرم سایه افکنده ... بگذارید گرمای آغوشم را برایش بگشایم ... بگذارید شانه هایم مامنش باشد... بگذارید طپشهای قلبش در صدای های های چشمهایم در هم بیامیزد و ترانه عشق بسراید .. انگار گوشهای عاطفه کر شده است ..... باید بلند تر فریاد کنم .. شاید اینبار صدای ضربان عشق را حس کند ثانیه ها.......... بگذرید 
احساسم را در سکوت شب می میرانم... دفنش می کنم تا حتی به خاطره ها هم سپرده نشود....
من دچار سکوتم.... من برگ پاییزم... روزی به کسی نفس دادم و حالا زیر پاهایش خورد می شوم....
چه تفاهم قشنگی ست...
من دچار بی کسیم... خالی از لبخندم...
کاش کنارت بودم... کنارت بودم و تمام شب های خیسم را تقدیم تو می کردم...
وقتی از پیشت می رفتم با خودم مدام می گفتم من بدون اون می میرم...
کجا دارم میرم ؟ من بدون اون میمیرم...
من رفتم...
دل من مرد... دل من شکست ... دل من خفقان گرفت...
دنیا داره می گزره ... کاش می شد بازم ببارم...
من دچار خفقانم بگذارید هواری بزنم...

نامههای من به تو ،
بَرتَر از خودِ مایند !
چرا که نور
بَرتَر از فانوس است ،
شعر ،
بَرتَر از کتاب
وَ بوسه بَرتَر از لَبهاست !
نامههای من به تو ،
بَرتَر از خودِ مایند
این نامهها
اَسنادی هستند که دیگران
زیباییِ تو وُ عشقِ مَرا
در آنها خواهند یافت ! 
|
| ||
|
وقتي نگاهِ خسته ام
منتظرِ به راهت٬
وقتي دلِ شكسته ام
مملو عِطرِ يادت٬
وقتي دستاي سردم
خاليِ از وجودت٬
وقتي سيلابِ اشكم
شده قاصدِ فصلِ خزونت٬
وقتي فريادِ سكوتم
ميپيچه توي معبدِ متروكِ حياتت٬
وقتي كه حتي جاده
شده دلتنگه عبورت٬
ميشه باورم كه رفتي
"زمين شده خالي از حضورت..."
پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود
داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...
پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد مي کشيد
به خاطر تو ، با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...
ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟
در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست...
![]() |
||||||||
نامه اونو تا اینجا با خودم اوردم همراه دفتر خاطرات |
||||||||
من ایستاده کنار الم در مسجدی در اتن
از خدای مهربان میخوام در همه کارهام موفق باشم
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by afghanblougirl.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM






































